تبليغاتX
دست نوشته های یک متولد آبان

بعد از 13 ماه دوباره فرصتی شد که بیام و برای خودم بنویسم . . .

یه روزهایی واقعا دلم برای اینجا لک زده بود .

این روزها حس میکنم که بعد از مدتها دوباره وقت دارم که به خودم فکر کنم . . .

خوشحالم که اینجام، خوشحال. . .


پی نوشت : نباید کسی بفهمد
دل و دستِ این خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد.
باید تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نیست.
مجبورم!
باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم.

 سید علی صالحی

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 10:35 توسط دختر آبان |

این روزها روزهای آخر شمارش معکوس است . . . میخواستم هر روز بیام و چند خطی از حس و حال این روزهام بنویسم ولی از شدت کار زیاد مجال تکان خوردن نداشتم . . . 

خلاصه روزهای مجردی هم داره تمام میشه و زندگیم داره وارد فاز جدیدی میشه . . .

علیرغم همه مشکلات پیش رومون که کم هم نیستند ، خوشحالم کسی رو انتخاب کردم که خیلی دوستش دارم و این حس رو اینقدر پر رنگ میبینم که میتونم صبورانه بایستم تا حل شدن تک تک مشکلات رو ببینینم . . .


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 23:24 توسط دختر آبان |


به طور عجیبی  همه چیز به حالت تعلیق در اومده. . . بدی قضیه اینجاست که کاری از دستم بر نمیاد. باید بشینم و منتظر بمونم، منتظر بمونم که شاید خبر مثبتی از اتفاقات حاضر بشنوم . . .

دیروز عصر تو راه خونه بودم که دوست جون زنگ زد . . . زنگ زد که بیا یه چیزمهم رو باید ببینی. . .  تو راه داشتم فکر میکردم خبر چی میتونه باشه، با خودم میگفتم چی میشد اگه الان که میرفتم بهم خبر میداد که مشکلات حل شده و حالا میتونیم با اطمینان قدمهای بعدی رو برداریم . . . بعد فکرم رو اصلاح کردم ، چون اگه خبر جدیدی از کارها میرسید احتمالا تا این حد نمیتونست تو دلش نگه داره و حتما پای تلفن در اولین جمله اصل کلام را میگفت. . . تو این فکرها بودم تا رسیدم . . . هنوز هم کمی امیدوار بودم که خبری راجع به کارهامون باشه . . .

وقتی رسیدم گفت باید چشماتو ببندی تا برسی بهش . . .  هنوز فکر میکردم مدارک لازم برای شروع کار احتمالا رسیده  . . . وقتی چشمامو باز کردم یه آبنمای خوشگل دیدم که داره کار میکنه ، با همون سنگهایی که تو سفرمون جمع کره بودیم و پمپ آبی که ازمغازه وسایل آکواریوم خریدیم . . .  با دیدن آبنما خندیدم . . . این چیزی بود که از خیلی وقت پیش بهش فکر میکردیم و وقت نشده بود تا درستش کنیم.

میگن در هر شرایطی باید مثبت فکر کرد . . . در شرایط موجود ، به من ثابت شده که علیرغم همه مشکلات که اصلا کم نیستند، خیلی این آدم رو دوست دارم و حاضر نیستم تنهاش بذارم، شاید اگه این روزها پیش نمیومد هیچ وقت نمیفهمیدم احساسم کجای کاره. پس باید خوشحال باشم که کسی رو دارم که خیلی دوستش دارم و دوستم داره . . .


پی نوشت : عکس بالا وضعیت الان ماست . . . (بدون شرح)



+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 11:21 توسط دختر آبان |

امسال سال خیلی عجیبی بود ، از اون سالهایی که شاید بهش گفت نقطه عطف زندگی . . . به سال پیش همین موقع ها فکر میکنم ، واااای خدایا چقدر اتفاقات مهمی توی این سال برام افتاده که به هیچ کدومشون سال پیش فکر نمی کردم . . . کارهای مهاجرتم رو از خرداد شروع کردم و خدا رو شکر خیلی خوب پیش رفت . . . کارم رو عوض کردم که بابت این تغییر خوشحالم . . .  فاز رابطه ام با دوست جون کلا عوض شد ، از نظر رابطه احساسی سال پر فراز و نشیبی بود ولی الان که ته سال رسیدیم حس میکنم که بیشتر از هر چیزی دوستش دارم و البته نکته مهم خانواده ها هستند که در جریان کامل قرار گرفتند و رضایت خودشون رو اعلام کردند . . .چشمم رو عمل کردم که الان دوره نقاهتشو میگذرونم. . . چند جای جدید تو ایران رو دیدم که همگی بسیار دیدنی و پر خاطره بودند. آره، امسال مجموعا سال خوبی برای من بود. . . فقط این روزهای آخر فکرم خیلی مشغوله ، بیشترش به خاطر مشکلات دوست جونه ، و اینکه اگه قرار باشه ما با هم برای همیشه بمونیم میشه مشکلات من . امیدوارم امسال نوبت اون باشه که سال خوبی رو تجربه کنه و مشکلات(مون) حل بشن .

آخرین حافظ امسال رو باز کردم و این شعر اومد :

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی  
   خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گویم باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی


از همه این حرفها گذشته

سال نوی همگی مبارک باشه . . .


امیدوارم بهترینها در سال جدید منتظرتون باشند .


+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 19:9 توسط دختر آبان |

بالاخره چشم رو عمل کردم . . . بعد از یک هفته یکسر کوتاه به نت زدم ، هیچ وقت تصور نمیکردم نور مانیتور بتونه اینقدر عذاب دهنده باشه . . .

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 14:11 توسط دختر آبان |

یک قدم دیگه از کارهای مهاجرتم انجام شد . . . امروز دیگه کارهام روی سرازیری افتاد ، طبق روتین کارها الان 60% جلو رفتم. . . صبح ایمیل وکیلم رو دیدم ، Gmail ها قطع بود و نمیتونستم ببینم که دقیقا چه اتفاقی افتاده. خلاصه با موبایل وصل شدم به Gmail (چون با GPRS ایمیل باز میشد) و از اونجا اون نامه را تونستم بخونم. مسول بررسی  پرونده من یک خانمه . . . استثنا در این یک زمینه ترجیح میدادم که مسول مربوطه آقا میبود چون حساسیت و گیر دادن آقایون کمتره. از الان دارم لحظه شماری میکنم که این روزها بگذره و کارها تموم بشه . . .

پی نوشت 1: این ماه ، ماه خیلی شلوغی خواهد بود ، چند روزی رو مسافرت میرم و بعد چشمم را عمل خواهم کرد . . . از وقتی که فهمیدم باید یک هفته بعد از عمل بخوابم و استراحت کنم ، میخوام به تلافیش بیشتر بیدار بمونم ، تلویزیون ببینم ، پای کامپیوتر بشینم و کتاب بخونم . . . حریص شدم که حداکثر استفاده از چشمام رو بکنم . . .

پی نوشت 2: ده روزی میشه که ساختن یک پازل 1000 تکه رو با دوست جون شروع کردیم ، با اینکه خیلی روش وقت نذاشتیم ولی پیشرفتمون عالیه . . . موضوع پازل کلیسای St Paul's Cathedral در لندن هست که از دور دیده میشه . . . وقتی تموم شد حتما ازش عکس میگیرم و اینجا میذارم . . .



+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 12:28 توسط دختر آبان |


ذهنم به شدت مشغوله . . . مثل یک ماشین دایم داره کار میکنه . . . دوست داشتم این ماشین یک دکمه توقف داشت تا هجوم فکرها یک لحظه آرومم میذاشت.

الان که دارم بهش جدی فکر میکنم، هه چیز عوض شده ،همه چیزهای خوب با شک و تردید همراه و چیزهای بد شده یک ضعف گنده. . .

الان دارم کم کم به این نتیجه میرسم که من نخواهم تونست با اون یا هر کس دیگه ای رابطه ای در قالب ازدواج رو شکل بدم!

دیروز روز خاصی بود . . . خاص . . . عجیب . . . تلخ ، تلخ از اون بابت که حرفهایی رو شنیدم که تک تکشون برام تازه بود، تازه بود و عجیب . . . آخرش احساس کردم که انگار نه انگار که ما در 2 سال گذشته همیشه با هم بودیم و تا حد خوبی همدیگرو شناختیم. انگار من از یک کره دیگه بودم اون هم از یک کره دیگه . . .

الان سر یک دو راهیم : تنها زندگی کردن – تنها زندگی نکردن!

هر کدوم مزیتهای خودشون رو داره که وسوسه انگیزه . . . واقعا نمی دونم برای من ، چه سبک زندگی مناسبتره ؟ اینجوریه که همش فکر میکنم ، فکر میکنم ، فکر میکنم. . . مقایسه میکنم ، خودمو تو هر دو حالت در آینده تصور میکنم . . . نتیجه ؟ هیچی

پی نوشت1: جدیدا تمام مدت دارم آهنگهای Yasmin Levy رو گوش میکنم . . . عجب صدایی داره . . . چه آهنگهای قشنگی . . . معرکه است

پی نوشت2: من اینجا اعلام میکنم که وقتی سریال Friends  رو تموم کردم ، هرگز ، هیچ موقع سریال دیگه ای رو شروع نکنم ! بابا این سریالها مثل سرطان میمونه، شروع میکنی تمام اوقات بیکاریتو میخوای ببینی چی میشه! دلم واسه کتابام تنگ شده خوووب


+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 14:54 توسط دختر آبان |


گاهی اتفاقات ساده و کوچیک میتونه لحظات قشنگی بوجود بیاره که خاطره اش تا مدتها همراه آدم باقی بمونه . . . دیشب یکی از همین اتفاقهای کوچک برای ما افتاد . . . باران سیل آسا از آسمون میومد ، تصمیم گرفتیم که از راه سینما به طرف مغازه ارمنی که ژامبون گراز داشت بریم . . . غذا رو زیر بارون تو ماشین خوردیم . . . بارون شرشر از آسمون میومد . . . غذای خوشمزه ، هوای عالی و بوسه ی گرمی که بینمون رد و بدل میشد همه خیلی خیلی قشنگ بود . . .  قشنگتر از ساعات طولانی که در خانه کنار هم بودیم . . . به قول دوست جون که میگفت الان دیگه اینجا با هیچ جای دنیا فرقی نداره ، گوشت خوک رو که میخوریم ، هوای تمیز هم داریم و از همه مهمتر بوسه ای به این خوشمزه گی پشت شیشه بخار گرفته ماشین . . .


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:7 توسط دختر آبان |

دیروز بعد از مدتها دوباره سری به کافه عکس اسکان زدیم . . .  کلی حرف برای گفتن داشتم ، دنبال یک محیط نسبتا آروم و بدون خاطره بد میگشتم که بتونم این بار طوری حرفمو بگم که تهش دعوا نشه ! دم در کافه یک آقایی با تیپ بسیار عجیب ایستاده بود و کنارش کلی دسته گل و سبد گل . . . ! دوست جون گفت انگار امروز افتتاح نمایشگاه این آقا هست . . . از شلوغی های دم در گذشتیم و رفتیم طبقه بالا یک گوشه دنج زیر یکی از کارهای استاد! یه میز خالی بود که سریعا اونجا نشستیم  . با یه نگاه اجمالی به عکسها دستگیرمون شد که عکسها همه پرتره ، همه از یک زاویه ، همه از بازیگران سینمای ایران و بعضا با نور پردازی نامناسب و به طور عجیبی بد سلیقه در مقواهای مشکی چسبانده شده و به نمایش گذاشته شده بودند . گرم بحث و گفتگو بودیم و داشتیم سعی میکریدم همدیگرودر بحثها مجاب کنیم که دو تا خانوم اومدند بالای سرمون و شروع کردن به عکس گرفتن از عکسهای بالا سرمون اون هم با موبایل . . . حرفم رو متوقف کردم و با تعجب به اونها نگاه کردم که با چه تحسین و علاقه ای دارن راجع به عکسها حرف میزنند و برای خودشون عکس میگیرند. . . هر دومون همزمان گفتیم " اینا چی دیدن تو این عکسها" . . . چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که چند نفر دیگه وارد شدن و شروع کردن به ترتیب از همه عکسها عکس گرفتن ، ما دیگه بحث خودمون یادمون رفته بود و داشتیم با تعجب به اون آدمها نگاه میکردیم . . . دوست جون با خنده میگفت نمیدونی واسه یه عکاس چه عذابیه که بشینه ببینه ملت دارن میان و از چه کارهایی عکاسی میکنند. . .  دیگه بحثمون رو فراموش کردیم و محو برخوردهای آدمها و حرکاتشون شدیم . . .

دیشب موقع خواب غمگین بودم . . . .  هر زمان که اینطور رفتارهای سطحی و کوته بینی آدمها رو در اطرافم میبینم  خیلی دلم میگیره  . . . به آدمهای مختلفی که هر روز اطرافمون میبینیم فکر میکنم . . . بعضی ها واقعا طوری زندگی میکنند که انگار مغزشون و تفکرشون یه هدیه فانتزیه از طرف خدا و تمام تلاششون رو میکنند تا آکبند و تازه و دست نخورده نگهش دارند . . . نمی دونم چی بگم . . .

پی نوشت  : این جمله رو یه جا خوندم و  لذت بردم : باران نباش که خودت را با التماس به شیشه بکوبی، ابر باش تا همه منت باریدنت را بکشند.


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:27 توسط دختر آبان |

گاهی آدمهایی تو زندگی آدم میان که خیلی خیلی زود اعتمادتو جلب میکنند. انگار یه انرژی این وسط بوجود میاد که باعث میشه گاردهاتو پایین بیاری و اجازه بدی که بیان و قدمی نزدیکتر بشن. ارتباطات انسانی واقعا پیچیده است . . . پیچیده و جذاب . . .

همه اینها رو گفتم تا بگم چند وقتی میشه که یک دوست جدید پیدا کردم . . . دوست جدیدم یکی از همکارهای جدیدم هست. . . یه  پسر مهربون ، احساساتی ، خیلی مودب و دقیق. . . با توجه به این اخلاق من که هیچ وقت در محیط کارم دوستی خاصی با کسی ایجاد نمیکنم ولی به خاطرکرکتر خاص این آدم ، این بار کمی استثنا قایل شدم . . .

به عنوان دو تا  دوست اجتماعی تا اینجای کار هیچ اشکالی نداره . . . مشکل اینجاست که این آدم منو فراتر از یک همکار یا دوست معمولی دوست داره و مییبینه و این کار رو کمی برای من سخت میکنه . . . و برای اون . . .

من بهش گفتم که کسی در زندگیم هست و چون به نظرم آدم ارزشمندی اومد خواستم ازش که دیدشو عوض کنه تا بتونیم دوست بمونیم . . . حرفهای من نتیجه ای نداده . . . نمی خوام کسی رو آزار بدم یا بشم خاطره ی بد ذهن کسی . . .  خلاصه حسابی فکرمو به خودش مشغول کرده . . .

 

پی نوشت 1 : چند هفته ای میشه که کلاس گیتار نرفتم ، سرم الکی الکی خیلی شلوغ شده .

 

پی نوشت 2 : بالاخره دلمو زدم به دریا و حرفهای نگفته رو به خانواده ام گفته ام . . .  روزهای شلوغی دارم . . .

 

پی نوشت 3 : ناراحتم که امروز سر کار هستم در حالیکه بیرون غوغا شده . . . دلم خیلی گرفته . . .



+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:6 توسط دختر آبان |