تبليغاتX
دست نوشته های یک عقرب رومانتیک

گاهی آدمهایی تو زندگی آدم میان که خیلی خیلی زود اعتمادتو جلب میکنند. انگار یه انرژی این وسط بوجود میاد که باعث میشه گاردهاتو پایین بیاری و اجازه بدی که بیان و قدمی نزدیکتر بشن. ارتباطات انسانی واقعا پیچیده است . . . پیچیده و جذاب . . .

همه اینها رو گفتم تا بگم چند وقتی میشه که یک دوست جدید پیدا کردم . . . دوست جدیدم یکی از همکارهای جدیدم هست. . . یه  پسر مهربون ، احساساتی ، خیلی مودب و دقیق. . . با توجه به این اخلاق من که هیچ وقت در محیط کارم دوستی خاصی با کسی ایجاد نمیکنم ولی به خاطرکرکتر خاص این آدم ، این بار کمی استثنا قایل شدم . . .

به عنوان دو تا  دوست اجتماعی تا اینجای کار هیچ اشکالی نداره . . . مشکل اینجاست که این آدم منو فراتر از یک همکار یا دوست معمولی دوست داره و مییبینه و این کار رو کمی برای من سخت میکنه . . . و برای اون . . .

من بهش گفتم که کسی در زندگیم هست و چون به نظرم آدم ارزشمندی اومد خواستم ازش که دیدشو عوض کنه تا بتونیم دوست بمونیم . . . حرفهای من نتیجه ای نداده . . . نمی خوام کسی رو آزار بدم یا بشم خاطره ی بد ذهن کسی . . .  خلاصه حسابی فکرمو به خودش مشغول کرده . . .

 

پی نوشت 1 : چند هفته ای میشه که کلاس گیتار نرفتم ، سرم الکی الکی خیلی شلوغ شده .

 

پی نوشت 2 : بالاخره دلمو زدم به دریا و حرفهای نگفته رو به خانواده ام گفته ام . . .  روزهای شلوغی دارم . . .

 

پی نوشت 3 : ناراحتم که امروز سر کار هستم در حالیکه بیرون غوغا شده . . . دلم خیلی گرفته . . .



+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:6 توسط عقرب |

حدودا  4 ماه ی  میشه که اومدم شرکت جدید  . . . ولی هنوز همه چیز یه جوریه . . . حسم مثل کسیکه که تازه یک هفته هست اومده جای جدید . نمیدونم اشکال از منه که سخت شدم یا از آدمهای اینجاست یا از هر دو!
اینجا 2تا همکار دارم که شباهت ظاهری بسیار عجیبی به آدمهای قبلی زندگی من دارند. . .  لحن حرف زدن ، زبان بدن ، . . .  خیلی برام عجیب بود . . . ولی همه چیز عادی شد ، حتی اونها . . .
اصلا نمی تونم ادعا کنم که اینجا رو دوست دارم ، کار جدید،  به خاطر تنوعی که درزندگیم ایجاد کرده برام مطبوعه . همین کافیه . . .

میخواستم دیگه هیچ وقت چیزی ننویسم ، ولی نتونستم ، یه چیزی منو دوباره کشوند اینجا . . . یه اتفاق ساده . . . خوشحالم که دوباره اینجام . . .


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:38 توسط عقرب |

زندگی این روزهای ما شبیه کتاب 1984 جورج اورل شده  . . .  دلم از این همه ظلم به درد آمده . . .  خدایا به فریادمان برس . . .





+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:14 توسط عقرب |

آخر هفته رو در دشت و صحرا گذروندیم  . . .  واقعا سفر محشری بود  . . . طبیعت گردی و دیدین جاهای بکر که جز خودت انسان دیگه ای اونجا نیست یه وقتهایی واقعا میچسبه .  حال و هوای همه حسابی عوض شد و با کلی انرژی برگشتیم سر کار و زندگیمون. .  .  از اونجایی که ما هر وقت برنامه دست خودمون باشه دچار بی برنامه گی میشیم ، به علت پیدا نکردن چشمه باداب سورت یک روز سفر رو عقب انداختیم و به جای جمعه شب ، شنبه عصر برگشتیم .  یک روز مرخصی گرفتیم که فدای سرم. . . می ارزید :)

توی راه یه جایی راهمون رو گم کرده بودیم و از یکی از محلی های اون منطقه آدرس چشمه سورت رو پرسیدم . اون شخص ما رو راهنمایی کرد ، با موتور جلوی ماشین ما حرکت کرد و ما رو به یک آقایی که انگار از بزرگان اون روستا بود رسوند . . . اون آقا هم با اصرار6  تای ما رو به خونه اش دعوت کرد و همراه با صرف چایی بهمون گفت که 2 ساعته جهت رو اشتباه اومدیم و باید کلی راه رو برگردیم تا به هدفمون برسیم، بگذریم از این نکته که اون آقا اصرار داشت که شب رو توی خونه اش بمونیم و صبح از اونجا راه بیفتیم ولی ما قبول نکردیم  . . .  موقع خداحافظی یکی از دوستان از اون آقا پرسید راستی شما به کی رای میدهید ؟ اون آقا جواب داد که روستای ما30 سال بود که آب لوله کشی نداشت ، ولی یکی دو سال پیش آب لوله کشی به روستاشون کشیده شده . . . همه مطمین شدیم پس قاعدتا باید به احمدی نژاد رای بدهند . . . در آخر اون آقا اضافه کرد که 3 تا پسرهاش میخوان به موسوی رای بدن ، دخترش نظرش کروبیه ، خودش هم احتمالا به موسوی رای میده ! . . . همه ما با شادی وصف ناپذیری از اونجا خارج شدیم و خوشحال شدیم که حتی در دور افتاده ترین روستاهای ایران هم که فکر میکردیم طرفدار احمدی نژاد هستند ، موسوی و کروبی جایی برای خودشون باز کردند . . . صفا و سادگی اون آدمها همه ما رو تحت تاثیر قرار داد ، موقع خداحافظی چند تا نون محلی برامون آورد و تلفن یکی از بچه ها رو گرفت و گفت در تمام منطقه آشنا داره و اگه به مشکلی برخوردیم باهاش تماس  بگیریم ، خودش هم چند بار زنگ زد تا مطمین شد ما مسیر رو پیدا کردیم و به مقصد رسیدیم . . . خوابیدن در طبیعت ، توی خنکای بهار ، توی کیسه خواب گرم و نرم واقعا لذت بخشه . . . خوشحالم که رفتم و با ذهنی آسوده و آرام برگشتم . . .

 

پی نوشت1 : کوچیکتر که بودم هر وقت با مامان و بابا مسافرت میرفتیم ، دلم برای اونایی که بین راه یا توی شهر چادر زده بودند میسوخت . . . میگفتم اینا پول ندارند که هتل برن حالا باید شب رو تو بیابون بخوابن . . .  وقتی آخر شب با بچه ها دور آتیش کنار چادرها نشسته بودیم، به فکر اون موقع هام خنده ام گرفت . . .  به لذتی که از حال میبردم فکر میکردم و حس میکردم این جنس لذت قابل مقایسه با  خوابیدن توی هتل و خوردن شام آماده نیست که نیست . . .

 

پی نوشت2 : اکیدا توصیه میکنم که کتاب هزار خورشید تابان (نویسنده :خالد حسینی) رو بخونید . . . بعدش دیدتون نسبت به افغانستان و افغانی هایی که میبینید عوض می شه . . . من الان انگار حسشون رو درک میکنم ، دوری از وطن ، جنگ ، از دست دادن عزیزاشون . . .  الان واقعا دوستشون دارم . . .

 

پی نوشت 3 : تصویر بالا نه نقاشیه ، نه اثر یه هنرمند چیره دست . . . بلکه منم وسط چشمه که با فوتوشاپ تم رو کمی عوض کردم:)

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:58 توسط عقرب |

تمام چیزی که این روزها برای گفتن دارم ، اینه که حسهام به شدت بهم ریخته . . . مشکلات خودم از یک طرف ، دیدن یک نفر آدم قدیمی همه چیز رو خراب تر کرد . . . الان دلم همه چیز میخواد و هیچ چیز نمیخواد . . . خودم انگار اصلا نمیتونم تصمیمی هر چند کوچک برای خودم بگیرم .  احساسات متناض ، آدمهای متفاوت ، رفتارهای تازه و آزاردهنده و بین همه این آشوب ها مسافرتی که خودم قبلا مشتاق رفتنش بودم و الان حتی مطمین نیستم که بخوام برم، تا سه ساعت دیگه بچه ها حرکت میکنند و من هنوز نمیدونم که میخوام برم یا نه  . . .  تردید همه زندگیم رو پر کرده . . . توی کلاس گیتار حتی نمیتونستم  تصمیم بگیرم که بالاخره ساز رو میخوام سمت چپ   بگیرم یا سمت راست . . . این احساس ضعف داره کم کم کلافه ام میکنه . . . چرا اینجوری شدم ؟ چی شد همه چیز قاطی شد ؟ آیا من حالم خیلی بده ؟

توضیح : این حسها هیچ ربطی به مسایل زنانگی نداره ، حداقل تاریخ میگه که الان من باید نرمال باشم !



+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:0 توسط عقرب |

دیشب خواب عجیبی دیدم . . . خواب یک عشق قدیمی رو که الان باهاش دیگه هیچ ارتباطی ندارم . . . توی خواب انگار دوباره ما همدیگرو دیده بودیم و من بعد از یک عالمه سال حس میکردم که هنوز عاشقشم ، حسم رو بهش گفتم و با هم حرف زدیم . . . توی خواب من ازدواج کرده بودم ولی داشتم با خودم فکر میکردم که گاهی میتونم ببینمش .

صبح که از خواب پاشدم با ترس به درونم نگاه کردم که بینم آیا ته تهش هنوز عاشقشم و وقتی دیدم نه خیالم راحت شد . . . خواب دیشب فکرم رو بهم ریخته . امروز تمام مدت به عشقم به اون آدم فکر میکنم ، به تاثیر اون آدم در ابعاد مختلف زندگیم ، به حسی که باهاش داشتم و هیچ وقت کمرنگ نشد . . . به اینکه یه روزی از بازیهاش خسته شدم و رهاش کردم ولی خواستم و خواست که تا همیشه دوستم بمونه . . . شد صمیمی ترین دوستم. . . کسی که بسیار مورد اعتماد بود و من واقعا روش حساب میکردم . به بلاگش رفتم و نوشته های قدیمی شو خوندم یک جا برام نوشته بود:  "دوست دارم با تو صحبت کنم ... تو که در محبتت غرقم میکنی‌ ... تو که از انعطافت در شگفتم ... اره ... با تو هستم ... تو مرا سرشار میکنی‌ ...با تو که وجودت من را به تلاطم میندازه ... با تو که سرچشمه محبتت را درک نمیکنم ... با تو که سرگردان رها شدی ... با تو که آزارت میدم ... بدون که محبتت را میبینم . . .نمیدونم تا کی‌ میتونی‌ تحملم کنی‌ ... تا کی‌ میتونی‌ بی‌ مهری هام ... پرواز هام ... بازی‌ هام را تحمل کنی‌ ... بدون که آزارت میدم ... بدون که تمام این آزار ها آگاهانه بوده ... بدون که در اوج تمام این آزارها دوستت داشتم ... بدون که همیشه آزادی تا ترکم کنی‌ ... بدون که همیشه در قلبمی"

بعد میام جواب خودمو به حرفهاش میخونم . . . آخرین باری که  احساسمو  گفتم. . . با چند خط شعر سعی کردم تمام چیزی که خواسته من بود رو بهش بگم. . . یه تکه هایی از اون به اصطلاح شعر این بود : "دوست من اصراری به نزدیکی نیست . . .خوب میدانم که در دیار تو همیشه فصل فصل نرسیدن هاست. . .میدانم که حیاتمان با رسیدن به مقصد تمام میشود. . .پس میخواهم همیشه در راه بمانم. . .در سختی هایش شادی هایش امیدها و آرزو هایش. . .می خواهم مثل رودخانه باشم که همیشه رفتنی بودنش ماندنیش میکند من از جنس آرامشم و تو از جنس جنگ. . .شاید همین تضاد ریسمان اتصال ما به یکدیگر است نه چیزی بیشتر . . اگر حوصله ای برای شنیدن باقیست حرف آخرم را نیز بگویم
آخرین حرفم همان اولین حرفم است
"دوستت دارم"

اون روحش مثل یک پرنده آزاد بود که باید پر میکشید و میرفت من اون آدم رو  همون طوری که بود دوست داشتم . . . چه حس غریبی بود خدایا . . . عشق واقعی یعنی همین

مشاوری که اون روزها گاهی پیشش میرفتم و ارادت و اعتقاد خاصی بهش داشتم همیشه از احساس من در شگفت بود و از برخورد اون در تعجب . . . همیشه میگفت که تو الان تمام چیزی هستی که هر مردی دنبالشه ، و این آدم داره بی تفاوت از همه اینها  میگذره. . . بگذریم که همین مشاور بعدها شد کابوس زندگی من و همین عشق قدیمی تنها کسی بود که دستم رو گرفت و واقعا کمکم کرد . . . بعد از اون شد که از هر مردی در هر سمتی که میخواست ذره ای به من نزدیک بشه فراری بودم . . .

سال پیش یه روزهایی شبیه امروز دیدمش ، دیگه از عشق و عاشقی خبری نبود . . . اون زمان  مدتها بود که برام یه دوست صمیمی شده بود و من باهاش مشورت میکردم و حرفهامو میزدم مثل یه برادر روش حساب میکردم و مطمین بودم که همیشه اگه بتونه کمکم میکنه، اونم حرفهاشو میزد و من در جریان زندگیش بودم . . . اینکه با کی دوسته ، مخ کی رو میخواد بزنه(به شوخی و جدی همیشه از این حرفا میزد) ، راجع به کی چطور فکر میکنه . . . وقتی هم که میخواستم با همین دوست جونم دوست بشم کلی باهاش حرف زدم و نظر شو پرسیدم . . . مثل همیشه کمکم کرد و وقتی پرسید رابطه ات خوبه و من خوشحال بودم اون هم خوشحال و راضی بود . . . ما واقعا دو تا دوست بودیم . . .به دوست جونم با عنوان یه دوست معمولی و معتمد و صمیمی معرفیش کرده بودم، کما اینکه اون روزها واقعا برام همون بود و دروغی نگفته بودم  بعد از مدتها یک روز با دوست جون  و چند تا از دوستای دیگمون رفتیم خونشون. . . . . . وای که چه حسی داشتم . . . خونه ای که یک روز عاشقانه همه جاشو دوست داشتم . روزهایی جلوی چشمم اومد  که اونجا هق هق گریه کرده بودم و کمکم کرد . . . روزهایی که با هم مست کرده بودیم و میخندیدیم . . . . .آخرین روزی که عاشقانه پیشش بودم  اون روز همون روزی بود که من فهمیدم این رابطه رو باید تمام کنم  . . . دیدم همون دسته گل صورتی که آخرین روز دوستیمون براش خریده بودم رو خشک کرده و توی سالن کنار ضبط نگه داشته . . . تا اون رو دیدم تمام اون روز آخر از جلوی چشمم رد شد . . . یادمه که همون روز بلوز صورتی پوشیده بودم  و آرایش صورتی کرده بودم. . . پر انرژی تر از همیشه با کلی سو و صدا و شلوغ پلوغ رفتم پیشش ، اون روزی که با اون همه شادی شروع شد به کلی بحث و جدل کشید و من توی دل خودم به این نتیجه رسیدم که این دوستی برام تمومه و باید این عشق رو کشت . . . با دوست جونم و بقیه  نشسته بودیم و از همه جا حرف میزدیم . . . اون شب خیلی دلم گرفته بود ، خیلی زیاد . . . توی اتاق کارش که رفتیم تا یه کلیپ موسیقی نشونمون بده دیدم همه چیزهایی که براش گرفته بودم رو توی دکورش چیده حتی شکلاتهای کادوی ولنتاینش رو نخورده بود و همون طور نگه داشته بود   . . .  خودکار شکل قورباغه که وقتی با خنده قاطی وسایلش گذاشته بودم تا کمی حس جدی بودنش فرو کش کنه و اون هم از کار من   عصبانی شده بود هم قاطی وسایلش بود . . . همون شب تو بلاگش برام نوشته بود که :"به دیوارهای خانه دست میکشی... با نگاهی که سنگین است... با صدایی که گرفته است... من غم را توش میبینم... و طبق معمول پشتم را میکنم... من به تو... به سرنوشت تو پشت میکنم... برای من تو عزیزی... نه چون عشقی بین ما بوده... نه!... چون عاشقم بودی... و من ذره ذره این احساس قدر دانم... ولی این قدر دانی در من تجلی دیگه ای داره... به من شجاعت اینو میده که صدای قدمهات را که دور میشی را بشنوم و ساکت بمانم... ساکت بمانم و بگذارم که بری!

هیچوقت معنی مستی منو نفهمیدی... وقتی یک صبح تا شب مست بودم... مست تا صدای ضربات ساعت دیوانم نکنه... مست تا بلکه زمان بگذره و تو زودتر از در بیایی تو... بیایی و بگذاری که ببوسمت... اومدی!... ولی چقدر دیر... امروز دیگه بین ما سالها فاصله است... اره... اون مستی پرید... تلخی هوشیاری جایگزینش شد... عطرت تو هوشیاری بازم بوی جدایی میده.

نزدیک به یکسال میشه که من رابطه ام رو با اون دوست قطع کردم . . . وقتی صمیمی ترین دوستم رفت و با اون آدم دوست شد همه چیز رنگ عوض کرد  . . .انتظار این اتفاق رو نداشتم و نمی تونستم تحملش کنم . . . الکی الکی  همزمان دو دوست صمیمی رو با هم از دست دادم . . . همه چیز مدتهاست که تمام شده . . . اون عشق قدیمی هم از ایران رفته و  دوست صمیمی من هم با کس دیگه ای دوست شده و همه چیز از هم پاشیده . . . امروز از اون روزهایی هست که بعد از یکسال دلم براش تنگ شده و اگه ایران بود گوشی تلفن رو بر میداشتم و بی توجه به همه اتفاقهای افتاده حالشو میپرسیدم . . .

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 13:53 توسط عقرب |

این روزها ترسیدم . . . بیشترش به خاطر اونه . . . دایما با خودم فکر میکنم و مقایسه میکنم . به رابطه قبلیم که 6 سال تمام طول کشید فکر میکنم ، به پسری که عاشقانه دوستم داشت و در تمام آن مدت با هر وسیله ای احساسشو ابراز کرد ، به آدم قوی و با پشتکاری که برای من همیشه مثل یک کوه بود و میتونستم به قدرتش اطمینان کنم ، میتونستم سالهای سال با بهترین امکانات در کنارش باشم و مورد توجه و محبتش قرار بگیرم . تا اینجا همه چیز خوب بود ولی همیشه در تمام آن 6 سال من نتونستم آنطور که باید و شاید این آدم رو دوست داشته باشم ، انگار با احساساتش تمام فضا رو گرفته بود و جایی برای احساس من باقی نمی موند . . . من از روز اول تا روز آخر اون رابطه تلاش کردم، ولی نتونستم واقعا ، قلبا و عمیقا دوستش بدارم . . . حالا این حس بالا و پایین میرفت ولی در بالاتریت نقطه اش هم در مقابل عشق اون قطره ای ناچیز بود . چند ماه قبل از مراسم نامزدی و وقتی که همه چیز جدی شده بود به خودم اومدم و تصمیم گرفتم ترکش کنم و با کسی زندگی کنم که من هم بتونم قلبا دوستش بدارم و احساسم صرفا از روی ترحم نباشه. دو سال و نیم از اتمام اون رابطه گذشته و من در این مدت خیلی رشد کردم و انسان منطقی تر و واقع بین تری شدم . . . در این مدت خیلی چیزها دیدم و تجربه کردم، دیدم که دنیا همیشه اون گل و بلبلی که من تصور میکردم نیست ، قرار نیست همه عاشقم باشند و من مهمترین جز زندگیشون بشم . . . آدمهایی رو دیدم که با دیدن ناراحتی ام بی تفاوت از کنارم میگذشتند و میرفتند. . . تا اینکه با کسی آشنا شدم که خیلی زود فهمیدم که خیلی دوستش دارم ، میدیدم که احساس دوطرفه و قشنگی بین ما ایجاد شده و در حال رشد است . . . آدمی رو کنارم میدیدم که صرف نظر از همه شرایط و مشکلاتش حضورش و وجودش برایم مطبوع بود . کسی که از ناراحتی من کلافه و ناراحت میشد و از شادی من انرژی میگرفت و خوشحال میشد . . . این آدم همه چیزی بود که در 6 سال گذشته من میخواستم و دنبالش بودم ، تمام قسمتهای نداشته رابطه قبلیم . . . ولی با یک ضعف بزرگ . . . پشت چهره این آدم دوست داشتنی پسرک کوچکی نشسته که بعد از 32 سال زندگی هنوز نمیدونه که دقیقا چی میخواد و قراره دقیقا چه کاری بکنه ، کسی که تو سختی های کاریش خیلی خیلی زود میدون رو خالی میکنه و انرژی و روحیه اش رو از دست میده . . . این آدم با وجود هوش سرشارش و همه توانمدی هاش در بعدهای دیگر ، همیشه به یک محرک احتیاج داره که کنارش بشینه ، بهش یادآوری کنه که این مشکل ، مشکل بزرگی نیست ، مسایلش رو بشنوه ، فکرهاشو منظم کنه و همراهیش کنه تا دوباره بلند بشه و کارشو از سر بگیره . من از این آدم میترسم . . . منکر این نیستم که همه ما مجموعه ای از توانمدی ها و نقاط ضعف هستیم، ولی در این مورد واقعا میترسم و مرددم . . . آیا من خواهم توانست که همیشه در این نقش در کنارش باقی بمانم ؟ با توجه به این نکته که مسایل کاری مرد مهمترین جز زندگی محسوب میشه آیا همراهی آدمی که در این زمینه بسیار ضعیفه مقدر هست ؟ یا اینکه من خواهم توانست کاری کنم که این مشکل برای همیشه حل بشه ؟ این حس که من همیشه باید روی نیروهای خودم ، بدون توجه به وضعیت اون حساب کنم برام کمی سخته . . . حس عدم اطمینان با من هست و تا وقتی که اینطور باشه دوباره یک پای قضیه میلنگه . . . الان یکسال و نیم از این رابطه گذشته و من این روزها ذهنم به شدت مشغول این فکرهاست . . . احتیاج داشتم که فکرهامو بلند بگم و اینجا بنویسم تا شاید بتونم ذهنم رو کمی آروم و منظم کنم .

پی نوشت : دیروزکتاب هزار خورشید تابان رو تهیه کردم ، بعد از بادبادک باز این دومین کتابی بود که از خالد حسینی گرفتم . . . داستان بسیار زیبا و پر کششی است که واقعا دردناکه . . . فعلا 120 صفحه از کتاب رو خوندم ، بعدا بیشتر در موردش خواهم نوشت .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:28 توسط عقرب |

ریتم کارهای مختلف زندگی داره خوب پیش میره  (گوش شیطون کر البته) . . . نامه های سابقه کارم را دارم جمع میکنم ، 1 ماه دیگه 6 سال سابقه کار قابل ارایه برای مهاجرت خواهم داشت . در این 1 ماه باید 2 تا از پروژه هایی که انجام دادم را داکیومنت سازی کنم و رزومه ی کاریم را هم بنویسم که خیلی حوصله اش را ندارم و هر روز موکولش میکنم به فردا . . . نمیدونم این چه خصلتیه که تا توی فشار قرار نگیرم کاری رو جدی شروع نمی کنم ، کارهام را همیشه  دقیقه نود آماده میکنم . . .  و اکثرا به قیمت چند شب بی خوابی !

این روزها که دوست جون عزیز حسابی سرکرم کارهای جدیدش هست فرصتی بدست اومده که من کمی بیشتر به خودم بپردازم و کارهایی که دوست دارم را انجام بدم . . . یکی از این کارها یادگیری زبان فرانسه هست ، حالا که اسپانیایی رو تا حدی جلو بردم دوست دارم استارت فرانسه رو بزنم ، این روزها دنبال کلاس زبان خوب میگردم . . .

از این که هر دوتای ما سرمون گرمه و دنبال کارها مون هستیم خیلی خوشحالم ، با اینکه مثل سابق همدیگرو نمیبینیم ولی جنس این شلوغی ها رو خیلی دوست دارم


پی نوشت : عکس بالا قیافه این روزهای ماست . . . این عکس از بالای قابلمه که حاوی سیب زمینی هست گرفته شده . . . من و دوست  جون تصمیم به پخت ماکارونی گرفتیم و چون سیب زمینی به مقدار کافی خرد نکردیم ته دیگمون همچین چیزی شد که میبینید . . .


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:46 توسط عقرب |

چند روز پیش یک کارتون خیلی قشنگ دیدم به نام Wall.E . کارگردان این کارتون قبلا کارتون "در جستجوی نمو" رو ساخته بود که در نوع خودش بی نظیر بود .  داستان به 800 سال بعد برمیگرده زمانی که انسانها زمین رو ترک کردند و کلی آشغال در سطح زمین به جا گذاشتند. کار این روبات جمع کردن و فشرده کردن همین ضایعات است. این روبات موجود عاطفی و مهربونی هست و خیلی قشنگ حالتهای مختلف احساسی رو میشه در اون دید . کلا فیلم پیامهای قشنگی داره و بسیار خوش ساخته. سال 2008 این فیلم برنده اسکار شد و در سایت imdb  جز 220 فیلم برگزیده دنیا انتخاب شده .من که شخصا  از دیدنش بسیار لذت بردم و به همه پیشنهاد میکنم که 90 دقیقه وقت بگذارند و کارتون این روبات بامزه رو حتما نگاه کنید .. . .  راستی چقدر wall.E  شبیه ای تی هست :)

پی نوشت:

گياه به گياه ميرسد

        كوه به كوه حتّي ،

                  آدم به آدم هرگز ،

                     كه ريشه اي نمانده ديگر برايش .

   "علي صالحي"



+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:35 توسط عقرب |

امسال تعطیلات عید قشنگی داشتیم و سیزده بدر بیاد ماندنی . . .  تقریبا در سال جدید هر روز ما با هم بودیم و سعی میکردیم بهمون خوش بگذره و ساعاتمون رو مفید بگذرونیم . . .

از سیزده بدر تا الان حرف یکی از دوستانم مدام در سرم میچرخه . . . این دوست نسبتا جدید در واقع دوست مشترک من و دوست جونم هست که سال پیش در یک تور تفریحی با هم آشنا شدیم و این آشنایی تا اینجا کشید که سیزده بدر رو با هم بگذرونیم . . . این دختر 3 ساله که ازدواج کرده . . . در زمان ازدواج هم  با شوهرش دوست نبوده ،  در واقع در پی شکست عشقی که خورده رفته و با یک غریبه که موقعیت خوبی داشته ازدواج کرده . آخر شب سیزده بدر چند دقیقه ای پیش اومد که ما تنها بشیم . . . از من در مورد رابطه ام پرسید و اینکه چرا چند وقت با هم نبودیم ، من هم خیلی مختصر و کلی در موردش حرف زدم . وقتی حرفم تموم شد گفت که خودش بدون اینکه با شوهرش دوست باشه و تنها با معیار های عقلیش ازدواج کرده و ادامه داد که خیلی از دوستانش با دوستهاشون ازدواج کردند ولی بعد از مدتی به مشکلات عدیده برخوردند و رابطه شون به شدت سرد شده ، میگفت چون بعد از ازدواج احساسات فروکش میکنه و تازه به همه چیز منطقی نگاه میکنی میبینی که اشتباه کردی ، گفت با شوهرش خیلی صمیمی و راحت است ولی هیچ وقت عشق و عاشقی آتشینی بینشون نبوده . . . به من گفت به موقعیت های زندگیت با دقت نگاه کن و سعی کن منطقی بهترین رو انتخاب کنی ، گفت لزومی نداره چون یکی رو دوست داری با تکیه به این حس بری و باهاش ازدواج کنی ، گفت یک دوست همیشه برات یک دوست خواهد ماند ولی زندگی خیلی جدی تر از این حرفهاست . . . این حرفها در ذهنم میچرخه و منو کمی گیج کرده . تصور زندگی با کسی که به اندازه کافی نمی شناسمش برام دیوانه کننده است . نمی تونم به زندگی با کسی که بهش احساسی ندارم فکر کنم . ولی این حرفها که شاید درست هم باشه حالم رو به شدت دگرگون کرده .


پی نوشت 1: در گیر و دار این فکرها به این چند جمله که برگرفته از یک کتاب است در یک بلاگ برخوردم و گیج تر شدم:

همه‌ی مشکل عشق به نظر من این‌جاست: ما برای خوش‌بخت بودن احتیاج به احساس امنیت داریم و برای عاشق بودن محتاج نا امنی هستیم. خوش‌بختی از اطمینان می‌آید، در حالی‌که عشق به سمت شک و نگرانی می‌کشاندمان. یعنی، خلاصه بگویم، ازدواج برای این آمده که ما را خوش‌بخت کند نه برای این‌که عاشق بمانیم. عاشق شدن راه یافتن خوش‌بختی نیست

پی نوشت 2: عکس بالا رو صبح در راه سر کارم گرفتم و نزدیک بود به خاطرش تصادف بکنم . . . آسمون واقعا زیبا و پر ابهت بود.

پی نوشت 3 : دلم برای بلاگ قبلیم تنگ شده . . .


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 15:40 توسط عقرب |